فریاد...

مدت زیادی است که در این وبلاگ چیز جدیدی ننوشتم. نه اینکه حرفی نداشته باشم، اتفاقا زیاد هم حرف برای گفتن و نوشتن داشته و دارم؛ اما نمیدانم چرا نمیتوانستم شروع کنم.

اصلا مشکل همین شروع است اگر شروع کنی و گرم شوی خوب میتوانی بدوی.

در این مدت خیلی حرف ها را با خودم گفتم اما ننوشتم از همه چیز: سیاست، وضعیت جامعه، بی حجابی، واجب فراموش شده و .... اینها را شاید میتوانستم در دلم دکلمه وار بگویم و بعد یکساعت آرام شوم؛ ولی اکنون چیزهایی قلبم را فشار میدهد که باید برایشان فریاد زد: جنگ، خون، کودک، زن حامله، قتل عام، رفح، برق، آب، دارو، محاصره، سکوت، سکوت، سکوت

برای سکوتش باید فریاد بلندتری زد تا شاید بیدار شوند آنها که در خانه خدا از خدا بی خبرند.

ولی نه من فکر نمیکنم فریاد هم آنها را بیدار کند. اگر قرار بود با فریاد بیدار شوند بعد از این همه فریاد از آمریکا و اروپا و آسیا بیدار شده بودند. آنها فقط با سیلی بیدار میشوند. سیلی هم حتما باید با دستان منجی عالم باشد تا بلکه اثر قرص خواب آور بی غیرتیشان بپرد.

نمیدانم این روزها زن غزه ای چه میکشد اما تصورش هم وحشتناک است. آنها هر روز فرزندانی را از دست میدهند که سال ها برایشان زحمت کشیده اند، شوهرانی که تکیه گاهشان هستند و با این حال باز هم مقاومت میکنند.

جزاکم الله... 

پ‌ن: این روزها عجیب دلم ظهور میخواهد. فکر میکنم دوای این درد فقط ظهور است. فقط...

/ 0 نظر / 31 بازدید