در بند

*احساس میکنم همه شهدا بسیج شده­اند برای خوب ماندن ما. شهدایی که از اول سفر با همه بد بودنمان راهنمایمان شدند برای رسیدن، رسیدن به کسی که ما خدا میخوانیمش و آنها عشق و عاشقانه بندگیش را به جا آوردند.*

بندگی بدون عشق یکنواختی است وسستی، همانطور که عشق بدون

اطاعت تمسخر معشوق است. حال آنکه ما معشوقیم نه او. که او

سالها قبل عشقش را ابراز کرد و پیمان گرفت از من و تو که جز او

نپرستیم. من و تو هم صادقانه قول عاشقی و بندگی دادیم بدون اینکه

بدانیم عشق بهایش سنگین است. سنگین تر از تخیل من وتو. بهای

عشق خودمان بودیم. تو زود فهمیدی برای رسیدن به عاشقمان چه باید

کرد، پس آمادگیت را برای رفتن اعلام کردی با اینکه فهمیدی باید درد

کشید، باید خون داد و ترک کرد همه پایبندها را.  من اما ترسیدم از

آمدن، نمیدانم چرا؟ شاید از درد میترسیدم ولی تو آنقدر عاشق بودی و

شوق وصال داشتی که پشت به من رفتی و من تنها اشک بدرقه راهت

کردم. من ماندم ولی پشیمان از بودن، پشیمان از طناب­هایی که هر روز

محکمتر به دست و پاهایم گره میخورند و پرواز را برایم سختتر میکنند.

 هر وقت تلاش برای پاره کردن آنها می­کنم عده ای که خود را عاشق

می­نامند به تلاشم میخندند اما من آرزوی پرواز دارم. کاش مرا میدیدی،

کاش تلاشم را درک میکردی برای رها شدن و پریدن.

اما تو در نزد عاشقمان مرا فراموش کرده ای انگار. شاید طناب­ها فکرم را

بسته اند و من حضورت را درک نمیکنم. اما باز هم از تو ای دوست

تمنای وساطت نزد عاشق برای رسیدن را دارم. سلام من در بند را به

آن عاشق برسان که او هر چه تلاش کرد نفهمیدم تلاشش را.

/ 1 نظر / 25 بازدید
عصربصیرت

[گل]چه زیبا...عشق بدون اطاعت تمسخر معشوق است... باافتخار لینک شدید برقرار باشید یاعلی